تبليغاتX
پرم از سایه ی برگی در آب چه درونم تنهاست

پرم از سایه ی برگی در آب چه درونم تنهاست

شازده کوچولو

شازده کوچولو (اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری)

در ابتدای داستان که نویسنده که اینجا همون خلبان هستش در یک بیابان گم شده این خودش خیلی معنی داره . سرگردانی یک انسان (خلبان) که این خلبان هم با منظور انتخاب شده یعنی زمانی در آسمان پرواز میکرده به یک هدفی ئ ناگهان خودشو تو صحرای ناشناس سردرگمی سرگردان میبینه و اینجاست که شخصیت شازده کوچولو بناگهان متولد میشه چرا اینجا؟ چرا در این بیابان چرا سر راه این شخص؟ برای اینکه راهنماییش کنه اگه به نوع ظاهر شدنش دقت کنین شازده کوچولو یه دفه وارد میشه و همین سوال کردناش و جواب ندادناش و مسئله مهمتر نوع شخصیت شازده که خیلی مصنوعی و خالی از روحه همه و همه نشانگر اینه که شازده کوچولو یک انسان نیست بلکه یک احساسه یک سمبل احساسی که ناگهان درون انسان که حالا خودشو در صحرای سردرگمی اسیر میبینه زنده شده و این مسئله که خلبان خودشو آدم بزرگ معرفی میکنه یعنی یه جوری انسانی که اسیر روزمرگی و دقدقه های زندگی شده (آدم بزرگ) به ناگه کودک درونش زنده میشه و به شکل یک شخصیت خیالی (شازده کوچولو) تجلی میکنه اینجاست که آدم بزرگ تحت تاثیر اون احساس (شازده کوچولو) که در واقع سمبلیه برای عشق تغییر میکنه و چیزایی که یه زمانی براش بی اهمیت بود اهمیت پیدا میکنه اینها همه نشانه ها و خواص عشقه و یا اینکه خلبان مشکل خودشو که سرگردانی توی بیابون هستش فراموش میکنه و راه میفته دنبال شازده که ببینه چیکار میکنه و چی تو سرشه.
در آخر داستان که شازده کوچولو تصمیم میگیره بمیره و از این طریق بر گرده به سیارش داستان با ظرافت تمام به پایان میرسه در این قسمت که در واقع غم عشق رو نشون میده بی قراری و دلتنگی و ... یک نگاه بسیار سمبلیک به جاودانه شدن عشق و چطوری بگم صعود و... اون قسمتی که شازده میگه هر وقت که به ستاره ها نگاه کنی منو میبینی و .. همه اینا نشانگره اینه که شازده کوچولو اینجا از بین نمیره بلکه جاودانه میشه مردن یعنی تغییر یعنی ارتقاء و حتی نوع مرگش چرا با نیش مار؟ مار یک جورایی سمبل ارتقاء و صعوده هندیهای قدیم بر این باور بودن که مار نردبان صعود به عالم بالاست بخاطر همین یه مراسمایی داشتن که اخرش با نیش مار خودکشی میکردن در هر صورت رویهمرفته شازده کوچولو داستانیه که آدم رو به فکر وامیداره و بجز عنصر احساس که در سرتاسر داستان قابل حسه وبهش روح میبخشه به مسائل دیگه ای هم توجه شده که همه اینها حاکی از قدرت تفکر نویسنده و تواناییهاش هستش. من که واقعا از این داستان لذت بردم.

لینک کتاب http://www.shamlou.org/thelittleprince/text/thelittleprince.html

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 19:14  توسط   | 

تنهایی فلسفی

هیچ چیز مثل این نیست که دیگران حرفات رو نفهمن واقعا چرا مگه تو با همون زبونی صحبت نمیکنم که اونا، مگه تو همون دنیایی زندگی نمیکنی که اونا زندگی میکنن پس چرا اینقدر تفاوت هیچ نوع احساس تنهایی بدتر و مخربتر از این نوع احساس تنهایی نیست اینکه احساس کنی با همه غریبه ای انگار که از یه سیاره دیگه اومدی ولی دلیل اینهمه اختلاف چیه؟ منطق که نمیتونه باشه منطق و استدلال تقریبا برای همه یکسانه و خیلی راحت تامیم داده میشه و بین آدما ارتباط منطقی برقرار میکنه که باهاش میتونن موجودیتشونو تثبیت و تعریف کنن ولی احساس، لعنت به این احساس که تو هیچ چارچوبی نمیگمجه، تعریف نمیشه، قابل تامیم نیست و اینجاست که تنهایی فلسفی خودشو نشون میده اینجاست که دیگه حرفات دو دو تا چهار تا نیست که همه بفهمن و وای به اون روز که دچار تنهایی فلسفی بشی...

عارفان کاین مدعا را یافتند
گم شدند از خود خدا را یافتند
من همی بینم جلال اندر جلال
تو چه می‌بینی، بجز وهم و خیال
من همی بینم بهشت اندر بهشت
تو چه می‌بینی، بغیر از خاک و خشت
چون سرشتم از گل است، از نور نیست
گر گلم ریزند بر سر، دور نیست
گنجها بردم که ناید در حساب
ذره‌ها دیدم که گشته است آفتاب
عشق حق، در من شرار افروخته است
من چه میدانم که دستم سوخته است
چون مرا هجرش بخاکستر نشاند
گو بیفشان، هر که خاکستر فشاند
تو، همی اخلاص را خوانی جنون
چون توانی چاره کرد این درد، چون

از طبیبم گر چه می‌دادی نشان
من نمی‌بینم طبیبی در جهان
من چه دانم، کان طبیب اندر کجاست
میشناسم یک طبیب، آنهم خداست

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 20:27  توسط   | 

بازنده

قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرس کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس
جوانی‌ها رجزخوانی و پیریها پشیمانی است شب بدمستی و صبح خمار از میگساران پرس
قراری نیست در دور زمانه بی‌قراران بین سر یاری ندارد روزگار از داغ یاران پرس
تو ای چشمان به خوابی سرد و سنگین مبتلا کرده شبیخون خیالت هم شب از شب زنده داران پرس
تو کز چشم و دل مردم گریزانی چه میدانی حدیث اشک و آه من برو از باد و باران پرس
عروس بخت یکشب تا سحر با کس نخوابیده عروسی در جهان افسانه بود از سوگواران پرس
جهان ویران کند گر خود بنای تخت جمشید است برو تاریخ این دیر کهن از یادگاران پرس
به هر زادن فلک آوازه‌ی مرگی دهد با ما خزان لاله و نسرین هم از باد بهاران پرس
سلامت آنسوی قافست و آزادی در آن وادی نشان منزل سیمرغ از شاهین شکاران پرس

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 23:3  توسط   | 

اشک

اشک خواص متعددی دارد یکی از این خواص لیز کردن فضای داخل چشم است که باعث میشود کره چشم بتواند به آزادی و براحتی د فضای درون چشم حرکت کند و همچنین موجب خارج شدن اشیاء خارجی و گرد و غبار از چشم میشود به اضافه لایه مرطوبی که روی قرنیه را میپوشاند به افزایش دید کمک کرده و چشم را محافظت میکند. سیستم تولید اشک تشکیل شده از غدد اشکی که در صورت تحریک شدن اشک ترشح میکنند و مجراهای اشک که اشک را از چشم به حقره بینی هدایت میکنند. عوامل متعددی موجب تحریک غدد اشکی میشوند مانند ورود جسم خارجی به چشم، جریان شدید هوا و... تحقیقات علمی نشان داده است که ترشح اشک و جریان آن باعث کاهش فشار روحی و ناراحتی و دفع سموم از بدن میشود ولی بنظر من اشک احساساتی است که نتوانسته به طرق دیگر بروز کند…

 

آن نشنیدید که یک قطره اشک

صبحدم از چشم یتیمی چکید

برد بسی رنج نشیب و فراز

گاه در افتاد و زمانی دوید

گاه درخشید و گهی تیره ماند

گاه نهان گشت و گهی شد پدید

عاقبت افتاد بدامان خاک

سرخ نگینی بسر راه دید

گفت که ای پیشه و نام تو چیست

گفت مرا با تو چه گفت و شنید

من گهر ناب و تو یک قطره آب

من ز ازل پاک تو پست و پلید

اشک بخندید که رخ بر متاب

بی سبب از خلق نباید رمید

داد بهر یک هنر و پرتوی

آنکه درو گوهر و اشک آفرید

من گهر روشن گنج دلم

فارغم از زحمت قفل و کلید

پرده نشین بودم ازین پیشتر

دور جهان پرده ز کارم کشید

برد مرا باد حوادث نوا

داد تو را پیک سعادت نوید

من سفر دیده ز دل کرده ام

کس نتوانست چنین ره برید

آتش آهیم چنین آب کرد

آب شنیدید کز آتش جهید

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 18:34  توسط   | 

Destiny

It is funny how some things happen to you the way they aren't supposed to. Some say it is awful its a grim defeat when such things happen but I think its normal in the first place and that we're so small we're so nothing and the fact that everything we designed and planned can come crashing down in front of us in a single blink and there's nothing we can do about that.

But what we ask ourselves is that is the world any better with or without them happen, at first it might seem terrible but what appears a disaster can be a gift in the long run or if we look closer and deeper because appearances can be deceiving and the fact that we're not perfect. It happened to me so many times there were times that I was and stranded  in the island of sorrow for the unexpected so called miseries but unlike what I thought they weren't what they appeared to be  and I realized that I was totally wrong I was looking from the wrong direction. There's this day I'm in a room dark room curled up in a corner as though I'm petrified, and thinking about the recent events I'm stroke by and all I can think about all I can feel all I can see is sadness despair and …

While it was a very important moment in my life in fact it was a life defining turning point but I couldn't see that at the moment because I was looking from the wrong window. One thing that I've learned from that experience is that nothing is one-sided and we've got to learn to look multidimensional in order to see the other sides and sometimes you can't see them with visible light for that you need other lights.

 

'Happiness can be found in the darkest of time one only remembers how to turn on the light'

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 0:52  توسط   | 

The Lights

I'm standing in the middle of nowhere i see the darkest sky ever and lights at the very end, the farthest corner of the view, endless fields of lights different colours different shapes what a fascinating landscape its real amazing while on the other sides I see nothing but darkness it stretches over miles like its trying to say "I'm  invincible "  and in the far west well there it is our barracks, I can barely see it but I know its still there, at least when i left it three hours ago to take the patrol-which was supposed to be boring and unbearable-it was there. Anyway that's what it looks like here and I feel like I'm dangling somewhere between the sky and the earth and
between all these interesting things to observe there's something that catches my focus more than anything else and that would be ... the lights of course.

 millions and millions of them glimmering and glittering from the western border all the way to the mountains, in my opinion light is the strangest thing human ever discovered, people used to worship light in different forms for ages but why is it important for me at this time why lights ... I believe light is nothing but mere energy but what makes it important is that when objects reflect light and the reflected light reaches our vision we can sense the objects that way and that light helps us see the world on that our way of seeing the world depends on the light that reaches our vision and it can change our view our contemplation of the world. I think that they can show us other things as well for example I see those yellow ones making a line along something which shows us that got to be a highway or those glorious dazzling couple of red and blue lights up there, that must be a restaurant or something like that.

I can imagine some fellows sitting on the comfortable chairs and enjoying their spare time and they probably have no idea of what I bother talking about and I don't think they would ever think that there might be someone like me here who is writing this nonsense just to pass the time, the time that is precious, it seems its no longer precious in this country as if it were stolen from us!
anyway something that I'm wondering about is that can light enlighten us as well as our city or is there any light to enlighten our inner side or change our vision, the way we see the world ... in my opinion that would be a yes. It's like something changes in you in your ego in your mind like a new light which
enables you to observe things understand things that could never observe before like accessing different layers as if your watching them with another eye with a different eye than the one you used before ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 22:51  توسط   | 

خاطره

ميخوام يه خاطره تعريف کنم از دوران آموزشي که خيلي هم دور نيست همين دو ماه پيش بود ولي انگار چند سال گذشته.

اردوگاه
صبح خيلی زود با صدای نعره شيپور بيدارباش از خواب می پری قيافه های خواب آلود هم چادريها اولين چيزيه که ميبينی بلند ميشی کورکال کورمال دنبال دمپاييات می گردی بعد از اينکه يه لنگشو از بين کلاه آهنيها بيرون کشيدی متوجه ميشی که لنگه ديگشو يکی پوشيده رفته خوب حتما گلاب به روتون خيلی کارش ضروری بوده که اينطوری گيج زده دمپاييرو بی خيال می شی چون دوست نداری همين کارو با دمپاييهای بقيه انجام بدی با هر زحمتی که هست پوتيناتو از بين کوهی از پوتين پيدا می کنی آخه کجای دنيا اينهمه آدمو تو يه چادر فکستنی جا ميدن بگذريم پوتينارو ميپوشيو از چادر ميزنی بيرون وای که چقدر سرده انگار نه انگار که آخرای ارديبهشته فکر کنم وقتی داشتن قطب شمالو ميساختن يه تيکش اينجا جا مونده در هر صورت بر ميگردی تو چادر اورتو بر ميداری و راه می افتی توی راه نگهبانای بدبختو می بينی که از ديشب تا حالا قنديل بستن از کنار اسلحه خونه که رد ميشی ميرسی به همون سرآشيبی معروف توی دلت ميگی آخه واقعا ارزششو داره به خاطر يه توالت نا قابل آدم اين راه ناهموار بره دست آخر خودتو متقاعد ميکنی که بله چاره ای نيست بايد رفت با هر بدبختی که هست از سراشيبی پايين ميری آخه خيلی تاريکه خودتو ميرسونی به جاييکه اسمشو گذاشتن دستشويی دو رديف ديوار بتونی که جلوشون گونی زدن البته داخلش شير آب هم داره ولی کو آب. بر ميگردی به طرف چادر توی راه يکی از هم چادريها رو می بينی که با نق و نوق داره مياد پايين از ديدن دمپاييهای لنگه به لنگه و اوری که چند سايز ازش بزرگتره خندت مي گيره به چادر که ميرسی وقت نظافت و صبحانه است. بعد از صبحانه با فريادای يکی از گروهبانها همه جلوی چادرا به خط ميشن کله آهنی رو سر و اسلحه بدست حرکت ميدن به سمت ميدون. ميدون يه کمی اونطرفتره از کنار چادرا تق و توقشو ميشه شنيد خلاصه پس از ده دقيقه پياده روی ميرسی به ميدون خيلی دلهره داری خودتم نميدونی از چيه باد سردی که مياد همزمان که صورتتو نوازش ميکنه باعث ميشه 3ژ دستتو بسوزونه دستتو ميکنی تو جيبت که گرم بشه که با صدای فرياد سرگروهبان که ميگه اسلحتو درست بگير فورا دستتو مياری بيرون پس از مدتی انتظار نوبت تير اندازيت می رسه خيلی دلهره داری ياد حرفای فرمانده دسته می افتی "هر کی پوکه گم کنه هم کمک هم تير انداز بد جوری تنبيه ميشن بايد انقد سينه خيز برن تا پيداش کنن فهميدی پسسسسسر" صدای اربده فرمانده دسته همه جا مي پيچه تير انداز به وضعيت کمک به وضعيت می دوی طرف زيلو دراز ميکشی روی زمين کمک خشاب رو جا ميزنه اسلحه رو بهت تحويل ميده حسه عجيبی داری ته دلت نميخوای اسلحه رو بگيری با صدای فرياد بعدی که ميگه آتش به اختيار به خودت ميای اسلحه رو به طرف سيبل مي گيری نشانه گيری می کنی صدايي نمياد انگار کسی نميخواد تير اندازيرو شروع کنه صدای شليک اول سکوت رو ميشکنه بالاخره تصميم می گيری ماشه رو بکشی .... گوشت ديگه نميشنوه فقط صدای سوت ممتد مياد جای ضربه روی صورتت درد ميکنه آخه من نميدونم اين اسلحه است يا توپ 120 با اينکه اسلحه رو محکم نگه داشته بودی ضربه هرو خوردی صدای سوت داره کمترو کمتر ميشه و صدای محيط قويتر و قويتر ميشه حالا ديگه صدای سوت جای خودشو به اربده های فرمانده دسته و شلیک های پی در پی داده ولی همه اين شليک ها يه طرف صدای نکره فرمانده دسته يه طرف کم کم بخودت ميای تازه يادت می افته که کجايي شليکهای بعدی را با دقت بيشتر انجام ميدی خشاب که خالي شد سرتو مياری بالا که کنارياتو ببينی که يه دفه شترق نواخت ضربه رو پس کلت احساس ميکنی که با صدای کلاه آهنی همراه ميشه دنبالش صدای فرمانده دسته سرتو ببر پايين الاغ. چند دقيقه است که منتظری اما مگه تموم ميشه هر چند سانيه يک بار صدای شليک از دور و نزديک به گوش ميرسه با خودت ميگی مگه اين احمقا چند تا تير داشتن مگه يه نشونه گيری تا شليک چقدر طول ميکشه بالاخره تير اندازی تموم ميشه باز صدای فرمانده دسته مياد که داره از ته گلو داد ميزنه وقتی به خودش خيلی فشار مياره صدای نکرش دورگه ميشه وقتی که با ادا در آوردن بچه ها همراه بشه ديگه نميتونی جلوی خندتو بگيری دلم ميخواست بگم ببخشيد جناب سروان نخ سوزن اينجا پيدا نميشه انقد داد ميزنی ولی فکر تنبيه و ... باعث ميشه بي خيال بشم فرمانده دسته هنوز داره داد و بيداد ميکنه چپ تمام راست تمام اسلحه به زمين تير انداز بر پا حرکت به طرف سيبل قلبت داره تاپ تاپ ميزنه اگه هيجی به سيبل نخورده باشه چی نکنه نمره تير اندازيت کم بشه نکنه بفرستنت شهرستان نکنه البته بعدا می فهمی همه اون فاکتورايی که ميگفتند تو تقسيم تاثير داره مثل نمره رزم انفرادی و تير اندازی کشک تشريف داشتن و فقط يکی واقعا تايين کننده بود به نام بند پ. خلاصه به سيبل که ميرسی خيلی دلهره داری فرمانده دسته که طبق معمول خودشو نخود هر آشی ميکنه داره سيبلارو بازديد ميکنه جلوی سيبلت که ميرسه شروع ميکنه به شمردن با صدای بلند يک دو سه .... شش...يه نفس راحت ميکشی خوب به اندازه کافی تير خورده به سيبل ديگه بقيش مهم نيست... هفت هشت نه....بله؟؟ از تعجب شاخ در مياری مگه همش هشت تا تير نبود؟؟ صدای فرمانده دسته هم از تعجب تغيير کرده ...نه ده.. "پسر چرا ده تا تير به سيبلت خورده".....نميدونی چی بگی ....اااا ...آها حتما بغل دستيا اشتباهی زدن به سيبل من جناب سروان..... خوبه همين قلق رو داشته باش... و ميره سراق سيبلهای بعدی.
تير اندازی تموم شده داريم مثل لشگر شکست خورده به سمت چادرا ميريم به چادر که ميرسی دلت ميخواد همونجوری با پوتين بپری تو چادر و ولو شی ولی همين که درو باز ميکنی آنچنان هوای داغی همراه با دم به صورتت ميزنه که کاملا پشيمون ميشی. وقت ناهار که ميشه ميری سراغ ظرف غذات ولی مگه پيدا ميشه همه غذا گرفتن و دارن نوش جان ميکنن ولی هنوز ظرف غذات پيدا نشده بعد از کمی داد و بيداد آخر ميفهمی که يکی از آقايون تنبل به خودش زحمت نداده ظرف غذاشو از کوله پشتيش در بياره و اولين طرفی که دم دستش اومده خلاصه اينجوريه ديگه هی بهشون ميگم بابا هر کسی از وسايل خودش استفاده کنه تا ديگه اينجوری هرج و مرج نشه بيخودی نيفتين به جون هم سر يه کلاه يا دمپايي ولی کو گوش شنوا بله ديگه تو چادر موندن اين چيزارم داره.
صبح روز آخره همه دارن وسايلشونو جمع ميکنن يه عده چلمن هم که وسايل گم کردن دنبال اينن که خلاصه يه جوری از يه جايی علی بابا کنن اينجور مواقع بايد حواصت شيش دنگ جمع باشه که بهت پاتک نزنن. در هر صورت بعد از جمع کردن وسايل و بار زدن اونها کوله پشتی به پشت و کلاه آهنی به سر و اسلحه بدست دوباره راه مي افتی به سمت جاده بعضيها ناراحتن آخه اينجا خيلی بهشون خوش گذشته چجوريشو حالا ديگه بگذريم هرچيزيرو که نبايد گفت .... بعضيها هم خيلی خوشحالن از اينکه داريم از اين جهنم بقول خودشون خلاص ميشيم از جمله آدمای حساس و وسواسی خلاصه هر کی تو حال خودشه. سرآشيبی رو که رد مي کنيم ميرسيم به جاده حالا بگذريم از چهار پنج ساعت زير آفتاب منتظر اتوبوس نشستن و الافی که همه و همه نشانگر ديسيپلين و نظم ارتشه بالاخره خودتو دم در دژبانی ميبينی و تا چند لحظه ديگه پاتو از اوتوبوس که چه عرض کنم گاری بيرون ميذاری با هم اينها احساس ميکنی که يک تجربه به تجربيات زندگيت اضافه شده.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 20:54  توسط   | 

احساس

راستی احساس چیه آیا احساس فقط مخصوص انسانه یا ....
حس یعنی واکنش بدن به محرک های طبیعی مثل سرما و گرما و ... در واقع ارتباط ما با دنیا از طریق همین حس ها صورت مگیره اینکه ما دنیا رو چجوری میبینمیم به این حس ها مربوط میشه ولی ما به چی میگیم احساس؟
مغز انسان مجموعه ایست از سلولهای عصبی که شبکه عصبی رو تشکیل میدن اینکه هر کسی چجوری فکر میکنه بستگی داره به شبکه عصبی مغزش طرز فکر هر کس شکل تصمیم گیریش همه چیز به شبکه مربوط میشه شبکه ای که طی سالهای زندگی شکل میگیره و تغییر میکنه و تا حدودی هم به ژنتیک شخص وابسته است. قدرت تفکر، منطق، محاسبات و سادگیری همه و همه توسط این سیستم انجام میشه ولی این همش نیست یک سری روابط دیگر هم هست که منطق نیست استدلال هم نیست در واقع به اون قسمتی از معادلات مغز که شناخته شده و تعریف شده نیستند احساس گفته میشه روابطی که هیچ جوری با منطق ریاضی جور در نمیان و از هیچ قائده و اصولی تبعیت نمیکنند.
آخه چرا آدما خودشونو اسیر معادلاتی میکنن که هیچی ازش نمیدونن و رو هیچ قائده ای استوار نیستن خوب مسلمه آخر عاقبتش چی میشه در هر حالتی ضرره.
ای کاش که ما احساس نداشتیم ای کاش میتونستیم همیشه با عقل و منطق همه چیز رو حل کنیم ای  کاش....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 16:35  توسط   |