| طبعم از لعل تو آموخت در افشانیها |
|
ای رخت چشمهی خورشید درخشانیها |
| سرو من صبح بهار است به طرف چمن آی |
|
تا نسیمت بنوازد به گل افشانیها |
| گر بدین جلوه به دریاچه اشگم تابی |
|
چشم خورشید شود خیره ز رخشانیها |
| دیده در ساق چو گلبرگ تو لغزد که ندید |
|
مخمل اینگونه به کاشانهی کاشانیها |
| دارم از زلف تو اسباب پریشانی جمع |
|
ای سر زلف تو مجموع پریشانیها |

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 14:42  توسط
|
خیلیها راجع به خوشبختی صحبت میکنند خیلیها در موردش نظر میدن هر کسی تعریفی از خوشبختی داره عواملش هم از نظر هر کسی فرق میکنه شاید در روز ده ها بار این جملات کلیشه ای رو میشنویم که خوشبختی چیزیه درون انسان وبه مال و ثروت و دارایی ربطی نداره ولی واقعا چند درصد از اونایی که این حرفارو میزنن واقعا بهش معتقدن؟ ولی با این حال خوشبختی کاملا نسبیه، هر کسی میتونه خوشبخت باشه فقط باید این واقعیت رو درک کنه. یه داستانی یه جایی خوندم که خیلی قشنگ مفهوم خوشبختی رو بیان میکرد میخوام خلاصشو اینجا بنویسم. روزی روزگاری پادشاهی بود که از مال دنیا و قدرت و اقتدارهیچ چیزی کم نداشت همه ازش حساب میبردن به قلمروی حکومتش هم روز به روز اضافه میشد تا اینکه یه مشکلی براش پیش اومد، دیگه از غذا خوردن لذت نمیبرد دیگه زمان براش مهم نبود دیگه از تماشای غروب آفتاب لذت نمیبرد دیگه هیچی براش قشنگ نبود پادشاه افسرده شده بود بهترین پزشکها رو براش آوردن ولی فایده نداشت پادشاه روز بروز غمگین و غمگین تر میشد تا اینکه یک پیشگو بهش گفت که فقط یک راه برای نجاتش وجود داره اینکه پادشاه باید لباس خوشبخت ترین آدم روی زمین رو بپوشه! خلاصه پادشاه افرادش رو فرستاد تا بدنبال یک چنین فردی بگردن آدمای پادشاه براه افتادن از این شهر به اون شهراز این سرزمین به اون سرزمین ولی اون چیزی رو که میخواستن پیدا نکردند هر کسی یه مشکلی تو زندگیش داشت هر کسی از چیزی می نالید افراد پادشاه سرافکنده و سرگردان داشتن به سمت قصر پادشاه برمیگشتن از جنگل که عبور میکردن صدای مردی رو شنیدن که با صدای بلند آواز میخوند و میگفت من خوشبخت ترین انسان روی زمینم من خوشبختم ... افراد پادشاه خوشحال از اینکه تونسته بودن شخص مورد نظر رو پیدا کنن سر آسیمه به سمت صدا دویدند. صدا از یک کلبه بود وقتی که داخل شدند دهانشون از تعجب باز موند چون در کمال ناباوری مردی رو دیدند که لباس به تن نداشت!!!
این داستان چند تا نکته مهم برای گفتن داره اول اینکه خوشبختی به استعداد نیست به اکتسابه یعنی مال دنیا خوشبختی رو تضمین نمیکنه انسان میتونه در نهایت فقر و نیازمندی نهایت بی نیازی و خوشبختی رو تجربه کنه! دوم اینکه خوشبختی چیزیه درونی و با ثروت و قدرت نمیشه تصاحبش کرد چرا که خوشبختی مثل لباسی میمونه که به تن صاحبش نیست!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 2:26  توسط
|
|
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران |
|
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران |
|
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی |
|
تو بمان و دگران وای به حال دگران |
|
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند |
|
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران |
|
میروم تا که به صاحبنظری بازرسم |
|
محرم ما نبود دیدهی کوته نظران |
|
دل چون آینهی اهل صفا میشکنند |
|
که ز خود بیخبرند این ز خدا بیخبران |
|
دل من دار که در زلف شکن در شکنت |
|
یادگاریست ز سر حلقهی شوریده سران |
|
گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود |
|
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران |
|
ره بیداد گران بخت من آموخت ترا |
|
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 0:48  توسط
|
Yet each man kills the thing he loves
By each let this be heard
Some do it with a bitter look
Some with a flattering word
The coward does it with a kiss
The brave man with a sword

Oscar Fingall O'flaherite Wills Wilde (1954-1900)
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 18:44  توسط
|
And within the grave there is no pleasure, for The blind-worm battens on the root, And Desire shudders into ashes, and the tree of Passion bears no fruit. Ah! what else had I to do but love you, God’s Own mother was less dear to me, And less dear the Cytheraean rising like an Argent lily from the sea. I have made my choice, have lived my poems, And, though youth is gone in wasted days, I have found the lover’s crown of myrtle Better than the poet’s crown of bays. Is it thy will that I should wax and wane, Barter my cloth of gold for hodden gray, And at thy pleasure weave that web of pain Whose brightest threads are each a wasted day?
Is it thy will Love that I love so well that my Soul’s House should be a tortured spot Wherein, like evil paramours, must dwell The quenchless flame, the worm that dieth not?
Nay, if it be thy will I shall endure, And sell ambition at the common mart, And let dull failure be my vestiture, And sorrow dig its grave within my heart. Perchance it may be better so- at least I have not made my heart a heart of stone, Nor starved my boyhood of its goodly feast, Nor walked where Beauty is a thing unknown. To stab my youth with desperate knife, to wear This paltry age’s gaudy livery, To let each base hand filch my treasury, To mesh my soul within a woman’s hair, And be mere Fortune’s lackeyed groom,- I swear, I love it not! these things are less to me Than the thin foam that frets upon the sea, Less than the thistle-down of summer air Which hath no seed: better to stand aloof Far from these slanderous fools who mock my life Knowing me not, better the lowliest roof Fit for the meanest hind to sojourn in, Than to go back to that hoarse cave of strife Where my white soul first kissed the mouth of sin.
The sin was mine; I did not understand. So now is music prisoned in her cave, Save where some ebbing desultory wave Frets with its restless whirls this meagre strand. And in the withered hollow of this land Hath Summer dug herself so deep a grave, That hardly can the leaden willow crave One silver blossom from keen Winter’s hand. But who is this that cometh by the shore? (Nay, love, look up and wonder!) Who is this Who cometh in dyed garments from the South? It is thy new-found Lord, and he shall kiss The yet unravished roses of thy mouth, And I shall weep and worship, as before. Of a Beatrice glorious, brightOf a sainted, ethereal maid, Whose blue eyes are deep fountains of light, Cheering the poet that broodeth apart, Filling with gladness his desolate heart, Like the moon when she shines thro’ a cloudless night On a world of silence and shade.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 18:28  توسط
|
When I have fears that I may cease to be Before my pen has glean’d my teeming brain Before high-piled books in charact’ry Hold like rich garners the full ripen’d grain When I behold upon the night’s starr’d face Huge cloudy symbols of a high romance, And think that I may never live to trace Their shadows with the magic hand of chance And when I feel, fair creature of an hour, That I shall never look upon thee more, Never have relish in the faery power Of unreflecting love then on the shore Of the wide world I stand alone, and think Till love and fame to nothingness do sink.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 1:19  توسط
|
ترس از مرگ یک غریزه نیست بلکه واکنش موجودیست که به اندازه کافی باهوش هست که از وجود خود و سرنوشت خود با خبر باشد بنابراین اکتسابیست همینکه ترس از مرگ در حیوانات وجود ندارد نشانگر این است که ترس از مرگ اکتسابیست نه غریزی در واقع ترس در ضمیر ما نهفته است ترس از هر چیزی خارج از ضمیر ولی چیزی که به ما تزریق شده است رویارویی مرگ و زندگیست در صورتی که مرگ و زندگی با یکدیگر در تقابل نیستند مرگ ادامه زندگیست قسمتی از زندگیست مرگ فقط تغییریست در شکل زندگی.
| یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی |
|
بگفت ای بیخبر، مرگ از چه نامی زندگانی را |
| اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینی |
|
که گردونها و گیتیهاست ملک آن جهانی را |
| چراغ روشن جانرا مکن در حصن تن پنهان |
|
مپیچ اندر میان خرقه، این یاقوت کانی را |
| مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری |
|
به حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را |
| به چشم معرفت در راه بین آنگاه سالک شو |
|
که خواب آلوده نتوان یافت عمر جاودانی را |
| ز بس مدهوش افتادی تو در ویرانه گیتی |
|
بحیلت دیو برد این گنجهای رایگانی را |
| دلت هرگز نمیگشت این چنین آلوده و تیره |
|
اگر چشم تو میدانست شرط پاسبانی را |
| متاع راستی پیش آر و کالای نکوکاری |
|
من از هر کار بهتر دیدم این بازارگانی را |
| بهل صباغ گیتی را که در یک خم زند آخر |
|
سپید و زرد و مشکین و کبود و ارغوانی را |
| حقیقت را نخواهی دید جز با دیدهی معنی |
|
نخواهی یافتن در دفتر دیو این معانی را |
| بزرگانی که بر شالودهی جان ساختند ایوان |
|
خریداری نکردند این سرای استخوانی را |

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 1:31  توسط
|
راستی تقدیر چیه؟ چرا بعضیا معتقدن که سرنوشت ما از قبل مشخص شده اصلا همین لغت "سرنوشت" یعنی چیزی که از قبل در دفتر زندگی هر کسی نوشته شده بنظر شما این منطقیه؟ آخه کی از چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده خبر داره ... خوب فیزیک میگه که ما در بعد زمان محصوریم ..در واقع زمان یک جاده یک طرفه است که هیچ برگشتی نداره زمان یک فرمول بازگشت ناپذیره. حالا آینده چیه .. آینده نقطه ایست روی منحنی خط سیر زمان که هنوز بهش نرسیدیم پس سرنوشت و تقدیر این وسط چیکاره ان؟ بنظر من هیچ.. کاملا زائیده تفکرات انسانین. چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده مشخص نیست آینده هر کس مجموعه ای از عوامل مختلف هستش که توی این مجموعه اعمال و عکس العملهای خود شخص بیشترین وزن رو داره در واقع بقیه عوامل هم یه جورایی از خود شخص تاثیر پذیرن پس این مجموعه به این سادگیها هم نیست که بشه به راحتی تحلیلش کرد ولی یک چیز کاملا مشخصه آینده هر کسی بدست خودش ساخته میشه. بنظر من هر رویدادی که روی میده هر اتفاقی که می افته یه جورایی نتیجه اعمال و طرز فکر خود ماست هیچ چیز در این سیستم بیهوده نیست هر اتفاقی که می افته دلیلی داره بارها برای خود من پیش اومده که اتفاقی برام افتاده و هر چی فکر کردم دلیلی براش پیدا نکردم خیلی ذهنم مشغولش شده ولی به نتیجه ای نرسیدم با خودم گفتم آخه مگه من چیکار کردم که اینطور شد اشتباه من کجا بود مگه من... ولی وقتی بهتر بهش فکر کردم فهمیدم که اون چیزی که اول ممکنه بد بنظر برسه ممکنه اصلا اونطوری که بنظر رسیده نباشه ما همیشه نمیفهمیم چی برامون خوبه چی بد به این دلیل که کامل نیستیم اصلا خوب و بد معنی نداره این دو تا کاملا نسبی هستن ولی یک چیز کاملا مشخصه و اون اینه که ما هر عکس العملی که میبینیم نتیجه اعمال خودمونه حالا این عکس العملهای سیستم گاهی خوب بنظر میاد گاهی بد...
اگر خواهی که بوی خوش بیابی به مشک سوده در باید دمیدن

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 1:50  توسط
|