خسته ام
خسته از این یکنواختی کسل کننده
ازاین سکوت بی معنی
از تشویشهای نا مفهوم و بازیهای زندگانی
خسته از این شب سرد و بی پایان و تنها باریکه نوری که در لحظه های تنهاییم سوسو می زند
خسته از این شهر شلوغ و انسانهای مسخ شده اش چون ذراتی سردرگم در دریای نامردمی
و فراموش شده!
گرفتار در حلقه بی پایان روزمرگی
و زندگی مفهومیست فراموش شده
گم شده در راهروی پر پیچ و خم بیهودگی
و من
یک بیگانه
چون رهگذری نشسته به تماشا
و خسته از تلاشی نا فرجام در جستجوی معمای هستی
همچون محکومی نشسته به انتظار مرگ ، خسته از ضربه های بیرحم ثانیه ها اما ...
محکوم به زندگی!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 22:43  توسط
|
| به باغ یاد تو کردم که باغبان قضا |
|
گشوده پردهی پائیز خاطراتانگیز |
| چنان به ذوق و نشاط آمدم که گوئی باز |
|
بهار عشق و شبابست این شب پائیز |
| عروس گل که به نازش به حجله آوردند |
|
به عشوه بازدهندش به باد رخت و جهیز |
| شهید خنجر جلاد باد میغلتند |
|
به خاک و خون همه در انتظار رستاخیز |
| خزان خمار غمش هست و ساغر گل زرد |
|
بهار سبز کجا وین شراب سحر آمیز |
| خزان صحیفهی پایان دفتر عمر است |
|
باین صحیفه رسید است دفتر تا نیز |
| به سینمای خزان ماجرای خود دیدم |
|
شباب با چه شتابی به اسب زد مهمیز |
| هنوز خون به دل از داغ لالهام ساقی |
|
به غیر خون دلم باده در پیاله مریز |
| شبی که با تو سرآمد چه دولتی سرمد |
|
دمی که بی تو به سر شد چه قسمتی ناچیز |
| عزیز من مگر از یاد من توانی رفت |
|
که یاد تست مرا یادگار عمر عزیز |
| پری به دیدن دیوانه رام میگردد |
|
پریوشا، تو ز دیوانه میکنی پرهیز |
| نوای باربدی خسروانه کی خیزد |
|
مگر به حجلهی شیرین گذر کند پرویز |
| به عشق پاک تو بگذشتم از مقام ملک |
|
که بال عشق تو بادم زند بر آتش تیز |

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 2:39  توسط
|
مرا کسي نساخت
خدا ساخت
نه آنگونه که کسي ميخواست که من کسي نداشتم
او بود که مرا ساخت آنگونه که خودش خواست
وقتي خواستند کار دل را در سينه ام آغاز کنند
کسي نبود تا از خزانه دلهاي خوب بهترين رابرگزيند
تنها بودم
چون اکنون
مسافر کوچولو

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 1:5  توسط
|
| بلبلی شیفته میگفت به گل |
|
که جمال تو چراغ چمن است |
| گفت، امروز که زیبا و خوشم |
|
رخ من شاهد هر انجمن است |
| چونکه فردا شد و پژمرده شدم |
|
کیست آنکس که هواخواه من است |
| بتن، این پیرهن دلکش من |
|
چو گه شام بیائی، کفن است |
| حرف امروز چه گوئی، فرداست |
|
که تو را بر گل دیگر وطن است |
| همه جا بوی خوش و روی نکوست |
|
همه جا سرو و گل و یاسمن است |
| عشق آنست که در دل گنجد |
|
سخن است آنکه همی بر دهن است |
| بهر معشوقه بمیرد عاشق |
|
کار باید، سخن است این، سخن است |
| میشناسیم حقیقت ز مجاز |
|
چون تو، بسیار درین نارون است |

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 2:15  توسط
|
Let us roll all our Strength, and all
Our sweetness, up into one Ball
And tear our Pleasures with rough strife
Through the iron gates of Life.
Thus, though we cannot make our Sun
Stand still, yet we will make him run.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 11:58  توسط
|
وقتي که با خوشحالي توي خيابونا ميدويدیم وقتي که با بچه ها تو کوچه و خيابون بازي ميکرديم وقتي سر کلاس همش لحظه شماري ميکردیم که مدرسه تعطيل بشه بریم سراغ بازيگوشي هيچ دغدغه اي نداشتم تمام فکر و ذکرم اين بود که چطوري از اون لحظه اي که توشم لذت ببرم نه گذشته مهم بود و نه آينده نه غصه زندگي بود و نه... واقعا که چه دورانيه به هيچي وابسته نبودم به هيچي دل نميبستم نه مال دنيا برام مهم بود نه چيزي اصلا انگار دنيا يه دنياي ديگه بود انگار يه آسمون ديگه بالاي سرمون بود انگار هواش همين هوا نبود انگار روي يه زمين ديگه راه ميرفتيم زمان که اصلا وجود نداشت بجز زماني که براي چيزي لحظه شماري ميکرديم ناراحتياش کوتاه مدت بود با يه چيز کوچيک چقدر خوشحال ميشديم
در بزرگسالی هم میشه اون حالتها رو تجربه کرد بشرط اینکه کودک درونمون بیدار بشه اونوقته که دنیا رو متفاوت میبینیم.
خلق اطفالند جز مست خدا نيست بالغ جز رهيده از هوا
گفت دنيا لعب و لهوست و شما کودکيت و راست فرمايد خدا
از لعب بيرون نرفتي کودکي بي ذکات روح کي باشد ذکي
چون جماع طفل دان اين شهوتي که همي رانند اينجا اي فتي
آن جماع طفل چه بود بازيي با جماع رستمي و غازيي
جنگ خلقان همچو جنگ کودکان جمله بيمعني و بيمغز و مهان
جمله با شمشير چوبين جنگشان جمله در لا ينفعي آهنگشان

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 1:21  توسط
|