نمیدونم چرا یه دفعه یاد قضیه فیل و طناب افتادم که خیلی وقتا تو زندگی ما آدما اتفاق می افته. مربی حیوانات سیرک با نیرنگ ساده ای مانع فرار فیل ها می شود . وقتی فیل هنوز کوچک است ، پایش را با طناب ضخیمی به تنه ی درختی می بندد . فیل هر چه تلاش می کند نمی توتند خودش را آزاد کند. تا یک سالگی فیل ، طناب هنوز محکم تر از آن استکه فیل بتواند خود را آزاد کند. بچه فیل تلاش میکند ولی موفق نمی شود. سرانجام حیوان می فهمد که طناب همیشه قوی تر است و از تلاش دست می کشد. وقتی فیل بزرگ می شود هنوز تصور میکند که نمی تواند طناب را پاره کند در حالی که قدرت فیل بمراتب بیشتر از تحمل طناب است!! در اینجا کافیست که مربی پای او را به نهال یا تکه چوب کوچکی ببندد زیرا فیل دیگر هیچ تلاشی برای آزادی نخواهد کرد!!!ا
آنگاه خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
سبزه ها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راهها ادامهء خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچکس

و برکت از زمین ها رفت
سبزه ها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راهها ادامهء خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچکس

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 16:38  توسط
|