تبليغاتX
پرم از سایه ی برگی در آب چه درونم تنهاست - خزان

پرم از سایه ی برگی در آب چه درونم تنهاست

خزان

به باغ یاد تو کردم که باغبان قضا گشوده پرده‌ی پائیز خاطرات‌انگیز
چنان به ذوق و نشاط آمدم که گوئی باز بهار عشق و شبابست این شب پائیز
عروس گل که به نازش به حجله آوردند به عشوه بازدهندش به باد رخت و جهیز
شهید خنجر جلاد باد می‌غلتند به خاک و خون همه در انتظار رستاخیز
خزان خمار غمش هست و ساغر گل زرد بهار سبز کجا وین شراب سحر آمیز
خزان صحیفه‌ی پایان دفتر عمر است باین صحیفه رسید است دفتر تا نیز
به سینمای خزان ماجرای خود دیدم شباب با چه شتابی به اسب زد مهمیز
هنوز خون به دل از داغ لاله‌ام ساقی به غیر خون دلم باده در پیاله مریز
شبی که با تو سرآمد چه دولتی سرمد دمی که بی تو به سر شد چه قسمتی ناچیز
عزیز من مگر از یاد من توانی رفت که یاد تست مرا یادگار عمر عزیز
پری به دیدن دیوانه رام می‌گردد پریوشا، تو ز دیوانه میکنی پرهیز
نوای باربدی خسروانه کی خیزد مگر به حجله‌ی شیرین گذر کند پرویز
به عشق پاک تو بگذشتم از مقام ملک که بال عشق تو بادم زند بر آتش تیز

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 2:39  توسط   |