خسته!!!
خسته ام
خسته از این یکنواختی کسل کننده
ازاین سکوت بی معنی
از تشویشهای نا مفهوم و بازیهای زندگانی
خسته از این شب سرد و بی پایان و تنها باریکه نوری که در لحظه های تنهاییم سوسو می زند
خسته از این شهر شلوغ و انسانهای مسخ شده اش چون ذراتی سردرگم در دریای نامردمی
و فراموش شده!
گرفتار در حلقه بی پایان روزمرگی
و زندگی مفهومیست فراموش شده
گم شده در راهروی پر پیچ و خم بیهودگی
و من
یک بیگانه
چون رهگذری نشسته به تماشا
و خسته از تلاشی نا فرجام در جستجوی معمای هستی
همچون محکومی نشسته به انتظار مرگ ، خسته از ضربه های بیرحم ثانیه ها اما ...
محکوم به زندگی!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 22:43  توسط
|
